|
اَفتو رَه، اَفتو دَرَه، اَفتو رَه به زَردي......تو چٍطَو دٍلٍت اَوُ ايمانه وَردي
|
مي خواستم بگويم:
گفتن نمي توانم
شايد
همين كه گفتم
يعني
همين كه گفتم
مرحوم قيصر امين پور
Imagine! Even if it is hard to imagine
A world where each person is truly fortunate
Imagine a world where money race, and power have no place
A world where riot police is not the answer to the calls for unity
A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments
A world where no child will leave his legs on land mines
Everybody free, totally free
No one in pain, no pain
You wouldn't read in newspapers that
Such and such person committed suicide
Imagine a world with no hatred, no gunpowder
No cruelty of arrogant, no fear, no coffin
Imagine a world filled with smile and freedom
Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements
Imagine! Even if it is a crime to imagine so
Even if you'd lay down your life on this
Imagine a world where prison does not exist in reality
Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty
A world where nobody is ‘The Boss' of the world
People are all equal
Then each person will have an equal share in
Each single seed of wheat
No border, no boundaries
Motherland would mean the entire world
Imagine you could be the interpretation of this dream
When I'm lost in the rain
When I'm scared and losing ground
When my world is going crazy
For a shield from the storm
For the arms to be my shelter
Through all the rain
For a heart I can rely on
I turn to you
پشت صدام را پاك مي كنم از غروب
و روي ايوان به انتظار كسي نذر مي كنم
دارم بزن متن!
هوايِ حرفايِ بلند كرده گلوم!
لطفاً يكي چراغ مرا خاموش كند
انگار براي ملاقات صدايم زدند
كه تمامِ بند بندم
بوي بيدار باش گرفته است
روزها مي گذرند
وعدة فردا
شمارش معكوس
و مي دانم كه از ملودي مادرم خبري نيست
بازخواهم گشت با...
سياه يعني کلاغ همسايه،
و من
كه آمده ام تا بمانم...
حالا
سي بار از روي اين آسمان بنويس
تا مهتاب بر آيد!
شال سياهي روي خاطرات گذشته ات بكش
و خوابهايت را به اندازه اي كه با مرز فاصله داري دراز كن
امشب به سمت مرز بخواب
من هم زير سرم گذرنامه گذاشتم
بايد با دنياي اكنون خداحافظي كنم
بدرود
دنبال نشانه ام
نشانه براي مني كه دنياي كلماتم را ديوانه كرده است.
خداي كلماتِ ديوانه ام
آيا شاعرم؟
اصلاً مهم نيست...
به ندارمت، به عصيان ِ بي دليل ِ حروف مبتلام
آخرين شعرم تمام نمي شود
كلمات
اعتصاب نوشتن كردند!
اينجا چيزي اتفاق نخواهد افتاد،
هرگز!
مردمك هاي زنگ زده ام كو ؟
مرا كجاي جهانم چال كرده ايد ؟
فكر نكن
تيك تاك اين دفعه ات مؤثر
نمي افتد
از حالا به كسي كه بر نمي گردد
هرگز
فكر نكن
ترجيحاً دستوري از دوست داشتنت،
خواهم گذاشت
تا رسالتم كامل شود
با دلي كه چشمش به تو نيفتاد،
فرضش را بر محال نمي گيرد
دستم را گفتم
توي قهوه كدام پنجره باز است
راه بعدي زندگي ات افتاد
بنگر كه مي روم و
باز نخواهم گشت...
نمی خواهم بمیرم
با که باید گفت؟...
دلم گرفته...
به دل نگير
اين روزها با هر بهانه ي كوچك
زود بهم مي ريزم
و با هر بهانه ي كوچك تر
از كوره در مي روم
مثل هميشه، پژمرده كه مي شوم
چشم هايم مي تركد از خنده
شب تا گاه صبح بيدارم به تماشاي شب
صبح تا ظهر در خوابم به تمناي خواب!
با جيغ گربه اي، از خواب مي پرم
بر مي خيزم با شتاب، از شب
ظهر تا عصر، عابر پياده مي شوم
غروب تا شب، غريب خانه ام!
...
به خود قول ميدهم
به دل نگيرم از مرموزِِ كوچه ي بن بست:
كوچه: آسفالته، اما پر چاله
من: گرفته حال بچگي ام
هوا: گرم
گرمای من: سردتر
اعتراض: خفه تر، منگ تر!
شعر: در هم تر از من، بر هم تر از روز، رنگين تر از شب!
_ بي خيال وزن،
بي خيال مفهوم همه فهم!
بي خيال وزن سنگين بغض
...
به دل نگير اگر دلم گرفت...
لبخند می زنی
لبخند می زنم
پشت لبخندم پنهان می شوم
تمام درونم نابود می شود و لبخند می زنم
می دانم ديگر حرفهايم معجزه نمی کنند
با كدام واژه بگويم؟!
دلم تنگ مي شود
دلم مي گيرد
خسته تر از آنم که تقلا کنم...
مهربانم لطفاً اينجا منشين
بر ساحل زخمي دل ما منشين
تو طاقت موج نداري جانم
لطفي كن و روبروي دريا منشين
خاطرات جزو زيباترين ها و تلخ ترين ها هستند
کاش مي شد وقتي خاطره اي را به ياد مي آورديم
تنها و تنها شيريني آن لحظه با ما مي ماند
اندکي سکوت...
مدتي تامل...
لبخندي کمرنگ...
يادآوري اکنون...
تلخي اين لحظه...
و آهي از سر ناباوري چرخه طبيعي خاطرات است
اين روزها مشتي عکس و دنيايي خاطره و آهنگها شده اند همراه من ...
خاطرات من...
اين روزها گر چه خيلي سرم شلوغ است
اما نمي دانم چگونه است که
گاهي که با خودم خلوت مي کنم دلم بدجوري تنگ مي شود ...
اين روزها آسمان آبي است
اما چرا نمي توانم خوب چشمهايم را باز کنم؟؟
اين روزها من کوهم
اما کوهي که گاه اين خاطرات چنان به بندش مي کشند که انگار درونش يک آتشفشان است
آتشين و عاصي
...
باز به خودم فرصت مي دهم...
می خواهم به آسمان تو برگردم
آن جا که شاعران
هیچ نسبتی با ما ندارند
حتی همین عاشق کلاغ زده
که فکر می کند غول کوچکی است
که باید برای خودش بیابان بسازد
شعر شعر شعر شعر
شاعرم که باشی
چیزی به دنیا اضافه نمی شود
سر از این جمهوری بردار
از دست افلاطون کاری ساخته نیست
با همین حرف ها زمین را فرسوده ایم
یک دوجین اشراق فرستادم
برای شاعری کز دهانش حباب می آید
این دیوارها دیگر نفس نمی کشند
باز هم بگو
از صفری که به قلاب من افتاده
چه فرق می کند
کودکان شعر مرده می میرند
باد هم سایه های سوخته را با خود نمی برد!
تو را نمي دانم
اما من
سپيدي واژه ها را گريسته ام
اوفليا!
اين همه دلدادگي در متن پنهان مانده
بگذار به همان فلش بك برگرديم
حرف به دهان كلاغ ها نمي ماند.
كلمات را به زاينده رود مي سپارم
ماهي ها
خواب آشفته مي بينند
...
مگر نمي داني
دختر مهتاب
از اصفهان رفته است؟
امشب كمي خودم نيستم...
از پوسته دروني خويش بيرون آمده ام و مي نگرم سكوت ترا در اين موحش شب!
نمي داني چقدر احساس لبريز شدن دارم...
لبريز از انتظار...
بارانك من!
امشب شاهد ريزش لطيفي هستم كه گر چه بيمارم و تبدار اما حضور گرم ترا به روي گونه احساس ميكنم...
گمراهم مكن ...
به حيرتم مخوان...
پاسخ سؤالات من فلسفي نيست...
انديشه هاي من دردودلي بيش نبود...
تو به يك كودك تشبيهم كن مثل ديروز...
چقدر دست مرا کم گرفتی ...
نه! چقدر مرا دست کم گرفتی ...
وقتی گوشی برای شنيدن وجود ندارد گفتن چه معنا دارد؟
نشسته بر روی همان صندلی که امید آمدنت را بارها از آن به نظاره بودم...
به فردا می اندیشم.
بیاد می آورم بارها در چنین مواقعی که بی خبری ات افزون می شد دچار اشتباه شده بودم
و هر بار که در اوج ناامیدی بودم و گمان می کردم که موضوع از طرف تو و بی اطلاع قبلی منتفی شده چهره امیدوار تو طلوع صبح امید دیگری را رقم می زد
این بار اما وضع بگونه ای دیگر است
نامه هایم بی جواب می ماند و تماس هایم پیامی از تو دریافت نمی کنند
به همه اینها اضافه کنم آن روزهایی که تو آسیمه سر از گپ زدن طفره می رفتی
آنموقع ها هم مثل الان در مانده می شدم
هم می خواستم دلیلی بر راستی این گمانم بیابم
و هم می دانستم تازه بعد از یافت شدن چنین دلیلی همه چیز را گم کرده ام
خدایا ...
چقدر بايد رنج کشيد برای پرداخت بهای يک لرزش دل ...
و چقدر بايد اندوهناک بود برای شنيدن يک نغمه کوتاه ...
از تو جدا شده است دلم؟ ... نه
از این همه آبی ...
از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است ...
عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...
قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...
با نفس تو نفس کشیدم ...
با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...
در این همه آرامش و زیبایی، مسخ شده ام ....
همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...
به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...
مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ...
و این من تهی ...
این دل تهی ...
این جان بی تن ...
هر یک گوشه ای ...
تن را به خاک و جان را به آسمان خواهند سپرد ...
و دل را ... به فراموشی ...
فکرش را بکن ...
همین جا ...
همین حال ...
که من اینجا همه وجودم را به دست باد سپرده ام، بیاید
نزدیک من بنشیند ...
چشم در چشمم بدوزد
دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند
و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای توأم ... ناگاه همه چیز سیاه شود ...
مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ...
آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاهي مطلق فرو می شدیم
تا باز با شمارش معکوس، به دنیای رنگها باز گردیم ...
اما اینبار شانه ام نه به شانه تو...
به خاک سرد است ...
و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ...ندارم ....
می دانم که اینبار، شمارش معکوس، تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ...
و انتظار بس طولانی ... و بدون مرگ ....
که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است
اينگونه با من چرا؟؟؟!!!...
پاييز اومد با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش
خيلي آروم تو شهر قدم گذاشت
پاييز اومد، پاييزي كه دوست داشتني بود
پاييزي كه تموم رنگهاش خاطره بود
اما اينبار تنها اومد، تنهاي تنها
انگار ميدونست نميتونم صداي قدمهاش رو تو كوچه پس كوچه هاي دلم تحمل كنم
ميدونست نمي تونم صداي خش خش برگهاي زرد و بي گناه آرزوهام رو زير پاهاي وحشيش بشنوم
پاييز اومد و باز از اين همه رنگ دلم گرفته
كاش پاييز همونطور كه نگاهت رو از من گرفت مي تونست يادت رو هم از من بگيره
كاش جاي آرزوها خرمن خاطراتم خاكستر ميشد
كاش بناي عظيم غرورم را با نگاهي ويران نميكردم كه حالا زير اين آسمون خاكستري بر سر خرابه هاش اشك حسرت ببارم
حالا كه تو اينطور سر جنگ داري به كي تكيه كنم
حالا كه سكوت مهمون تنهاييم شده، چطور بگم داري اشتباه ميكني
ديگه اشك هم قدرت برداشتن اين بغض سنگين رو نداره
اين روزها حتي خاطرات خوش هم به دلم زخم ميزنند ... .
و تو ... .تو كه هنوز نتونستم دلم رو از نگاهت پس بگيرم
تو كه از همه چيز بي خبري و فقط دلم رو زخم ميزني
تو كه...
كاش ميتونستم يه دل سنگي مثل آدمكهاي ديگه داشته باشم تا جاي خالي دلم رو حس نميكردم
اونوقت مي تونستم حرفهات رو قبول كنم
اونوقت ديگه به خواست تو عذاب نمي كشيدم
گاهي شك ميكنم اوني كه نگاهش خورشيد آسمونم بود
اوني كه كلامش آرامش دنياي من بود
تو بودي ؟؟؟
پس چرا حالا...
حالا بيشتر از هر چيز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق ِاشكهاش پنهون كنم
حالا من يه پاييز واقعي ميخوام تا با اشكهاش تموم پيكرم رو بپوشونه
اونوقت من و پاييز يكي مي شيم
مست از بوي خاك بارون خورده و خيره به كوچه هايي كه تك و تنها زير اشكهامون تو سياهي شب گم ميشن
بدرود تا هميشه...