خدا را در آغوش کشيده ام خدا زياد هم بزرگ نيست خدا در آغوش من جا می شود، شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم ...
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند
زمان می گذرد
و بیاد می آورم که : هیچ گناه نا بخشودنی وجود ندارد
و هیچ خلافی خارج از گنجایش بخشایش خداوند نیست ... بايد کمی قدم بزنم
گاهی اوقات که تنها مي شوم فکر ميکنم به زندگی به گذشته و آينده ...
سالهای سپری شده و روزهای باقيمانده ...
و به این نتیجه میرسم که شايد هنوز هم بتوان اميدوار بود.
اميد به...
تمركز بيشتری می كنم اميد به ...
جای اين سه نقطه حتما چيزی می توانم قرار دهم .
می گردم.
در تمام لايه های حافظه ام ...
نه، اشتباه کردم ،
می دانم كه نمی شود تمام لايه های حافظه را گشت .
بعضی لايه ها بهتر است پاك شود.
حافظه زياد هم چيز جالبی نيست.
بعضی وقتها عذابت می دهد .
گاهی اوقات خاطرات لب ريز می شوند .
سعی می كنم فراموش كنم.
آدمهايي كه هر بار عاشقشان می شوی و چند صباحی بعد متنفرت می كنند.
قرار بود جای اين سه نقطه را پيدا كنم.
ولی گردش در خاطرات از هدف دورم كرد.
روی تخت نشسته ام .
تمركز می كنم.
تلفن زنگ می زند .
افكارم را پخش می كند.
صدايش وسوسه انگيز است.
مهم نيست چه كسی پشت خط باشد.
بلند مي شوم سيم تلفن را قطع می كنم.
دوباره بر می گردم و روی تخت دراز می كشم .
قرار بود كلمه ای را به جای سه نقطه قرار دهم.
اميدواری به ... .
مطمئناً به هيچ كس اميدی ندارم.
آدمها را نبايد زياد جدی گرفت.
تنهايی بهتر است و کتاب خواندن و چیز نوشتن به جای صحبتهای شبانه با تلفن ... اين نعمت بزرگی است.
ولی گاهی اوقات حافظه اذيتم می كند و دستانم نيز از نوشتن برخی واژه ها ناتوان می شوند ...
دوستت دارم را نمي توانم راحت بيان کنم ... مثل دروغ گفتن می ماند .
لابلای تمام افكارم رخنه می كند .
مثل زير نويس های تبليغاتی كه مدام زير تلویزيون می گردند.
هر چيزی كه زمانی دوست داشتنی باشد ، تنفر برانگيز هم می شود.
دوست داشتن مثل گذاشتن شی ايست در گوشه ی خالی فكرت.
تا وقتی چيزی نبود تو احساس خالی بودنش را نمی كردی.
ولی حالا كه اين قسمت را پر كردی دردسرت آغاز می شود .
يك روز كه چشمت را باز كنی و ببينی كه جايش خاليست تمام مي شوی.
شب از نیمه هم گذشته.
هنوز روی تخت دراز کشیده ام .
خانه ساكت است. همه خوابيدند.
يادم نمی آيد چند ساعت است در اين حالم... چه فرقی می كند. نمي توانم زندگي را مجموع روزها ، ماهها و سالها بدانم. زمان واحد خوبی برای اندازه گرفتن نيست. گذشته گذشته است.
حالا يك روز پيش يا صد روز پيش. زندگی مجموعه ی چند داستان كوتاه است.
داستانهای كوتاهی كه گاهی به اندازه يك رمان طولانی می شوند
و گاهی هم در چند سطر خلاصه می شوند ودر نهایت تمام می شوند ...
در انتهای هر سفر در آئينه دار و ندار خويش را مرور می کنم اين خاک تيره اين زمين پاپوش پای خسته ام اين سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل ! در آخرين سفر در آئينه به جز دو بيکرانة کران به جز زمين و آسمان چيزي نمانده است. گم گشته ام، کجا! نديده ای مرا؟!