|
اَفتو رَه، اَفتو دَرَه، اَفتو رَه به زَردي......تو چٍطَو دٍلٍت اَوُ ايمانه وَردي
|
غصه نخور عزيزم، اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه، يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو، بهارمون با پائيز
نمي بيني كه شعرام، همه شدن غم انگيز؟
غصه نخور عزيزم، اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون، اشك ريختنم بلد نيست
غصه نخور عزيزم، هميشه اينجوري نيست
هميشه كه عزيزم، راهت به اين دوري نيست
غصه نخور عزيزم، غصه كار گلا نيست
سفر يه امتحانه، به جون تو بلا نيست
غصه نخور عزيزم، تو خود آسموني
در آرزوي روزي كه تو پيشم بموني
خدا را در آغوش کشيده ام
خدا زياد هم بزرگ نيست
خدا در آغوش من جا می شود،
شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است
خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم
...
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند
زمان می گذرد
و بیاد می آورم که :
هیچ گناه نا بخشودنی وجود ندارد
و هیچ خلافی خارج از گنجایش بخشایش خداوند نیست
...
بايد کمی قدم بزنم
گاهی اوقات که تنها مي شوم فکر ميکنم به زندگی به گذشته و آينده ...
سالهای سپری شده و روزهای باقيمانده ...
و به این نتیجه میرسم که شايد هنوز هم بتوان اميدوار بود.
اميد به...
تمركز بيشتری می كنم اميد به ...
جای اين سه نقطه حتما چيزی می توانم قرار دهم .
می گردم.
در تمام لايه های حافظه ام ...
نه، اشتباه کردم ،
می دانم كه نمی شود تمام لايه های حافظه را گشت .
بعضی لايه ها بهتر است پاك شود.
حافظه زياد هم چيز جالبی نيست.
بعضی وقتها عذابت می دهد .
گاهی اوقات خاطرات لب ريز می شوند .
سعی می كنم فراموش كنم.
آدمهايي كه هر بار عاشقشان می شوی و چند صباحی بعد متنفرت می كنند.
قرار بود جای اين سه نقطه را پيدا كنم.
ولی گردش در خاطرات از هدف دورم كرد.
روی تخت نشسته ام .
تمركز می كنم.
تلفن زنگ می زند .
افكارم را پخش می كند.
صدايش وسوسه انگيز است.
مهم نيست چه كسی پشت خط باشد.
بلند مي شوم سيم تلفن را قطع می كنم.
دوباره بر می گردم و روی تخت دراز می كشم .
قرار بود كلمه ای را به جای سه نقطه قرار دهم.
اميدواری به ... .
مطمئناً به هيچ كس اميدی ندارم.
آدمها را نبايد زياد جدی گرفت.
تنهايی بهتر است و کتاب خواندن و چیز نوشتن به جای صحبتهای شبانه با تلفن ... اين نعمت بزرگی است.
ولی گاهی اوقات حافظه اذيتم می كند و دستانم نيز از نوشتن برخی واژه ها ناتوان می شوند ...
دوستت دارم را نمي توانم راحت بيان کنم ... مثل دروغ گفتن می ماند .
لابلای تمام افكارم رخنه می كند .
مثل زير نويس های تبليغاتی كه مدام زير تلویزيون می گردند.
هر چيزی كه زمانی دوست داشتنی باشد ، تنفر برانگيز هم می شود.
دوست داشتن مثل گذاشتن شی ايست در گوشه ی خالی فكرت.
تا وقتی چيزی نبود تو احساس خالی بودنش را نمی كردی.
ولی حالا كه اين قسمت را پر كردی دردسرت آغاز می شود .
يك روز كه چشمت را باز كنی و ببينی كه جايش خاليست تمام مي شوی.
شب از نیمه هم گذشته.
هنوز روی تخت دراز کشیده ام .
خانه ساكت است. همه خوابيدند.
يادم نمی آيد چند ساعت است در اين حالم... چه فرقی می كند. نمي توانم زندگي را مجموع روزها ، ماهها و سالها بدانم. زمان واحد خوبی برای اندازه گرفتن نيست. گذشته گذشته است.
حالا يك روز پيش يا صد روز پيش. زندگی مجموعه ی چند داستان كوتاه است.
داستانهای كوتاهی كه گاهی به اندازه يك رمان طولانی می شوند
و گاهی هم در چند سطر خلاصه می شوند و در نهایت تمام می شوند ...
گاهی سخت نگرفتن بهترين کار و شايد تنها کار ممکن باشد .
اينکه بروی گوشه ای ازشهر، همان گوشه های ناشناخته ای که حس دلتنگی ات را قلقلک می دهد و خانه ای که نه اما اتاقی اجاره کنی .
همان اتاق ها که جان می دهند برای نوشتن ،
همان ها که يک پنکه سقفی نيمی از سقفشان را پوشانده ؛
با تختی که هنگام خواب ،
با هر تکان بدنت چوب هايش مانند دخترهای ترشيده و بی حوصله يکی به دو می کنند
و خب، بقيه فضای اتاق هم برای ميز و صندلی آهنی رنگ و رو رفته چندين ساله ای کفايت می کند .
عنکبوتی هم سه کنج ديوار قصر آرزوهايش را می گستراند تا تو از ديدنش لذت ببری .
و پنجره ای با قاب چوبی که افق درونش می کشاندت به سرزمين های دست نيافتنی .
خوب است ، همه ی اين ها خوب است ؛ می دانم !
حتی ديوارهايش هم جای خوبی ست برای نوشتن ، برای واگويه کردن خودت .
و شب دراز به دراز می افتی روی تخت و به قيژ قيژ پنکه سقفی گوش می دهی ،
انگار کسی برايت می خواند .
می فهمی ؟
گمانم اين ها برای آرامش ات کافی ست ،
گمانم خوشبخت می ميری ...