|
اَفتو رَه، اَفتو دَرَه، اَفتو رَه به زَردي......تو چٍطَو دٍلٍت اَوُ ايمانه وَردي
|
امشب كمي خودم نيستم...
از پوسته دروني خويش بيرون آمده ام و مي نگرم سكوت ترا در اين موحش شب!
نمي داني چقدر احساس لبريز شدن دارم...
لبريز از انتظار...
بارانك من!
امشب شاهد ريزش لطيفي هستم كه گر چه بيمارم و تبدار اما حضور گرم ترا به روي گونه احساس ميكنم...
گمراهم مكن ...
به حيرتم مخوان...
پاسخ سؤالات من فلسفي نيست...
انديشه هاي من دردودلي بيش نبود...
تو به يك كودك تشبيهم كن مثل ديروز...
چقدر دست مرا کم گرفتی ...
نه! چقدر مرا دست کم گرفتی ...
وقتی گوشی برای شنيدن وجود ندارد گفتن چه معنا دارد؟
نشسته بر روی همان صندلی که امید آمدنت را بارها از آن به نظاره بودم...
به فردا می اندیشم.
بیاد می آورم بارها در چنین مواقعی که بی خبری ات افزون می شد دچار اشتباه شده بودم
و هر بار که در اوج ناامیدی بودم و گمان می کردم که موضوع از طرف تو و بی اطلاع قبلی منتفی شده چهره امیدوار تو طلوع صبح امید دیگری را رقم می زد
این بار اما وضع بگونه ای دیگر است
نامه هایم بی جواب می ماند و تماس هایم پیامی از تو دریافت نمی کنند
به همه اینها اضافه کنم آن روزهایی که تو آسیمه سر از گپ زدن طفره می رفتی
آنموقع ها هم مثل الان در مانده می شدم
هم می خواستم دلیلی بر راستی این گمانم بیابم
و هم می دانستم تازه بعد از یافت شدن چنین دلیلی همه چیز را گم کرده ام
خدایا ...
چقدر بايد رنج کشيد برای پرداخت بهای يک لرزش دل ...
و چقدر بايد اندوهناک بود برای شنيدن يک نغمه کوتاه ...