تبليغاتX
دختر مهتاب - احساس من...
اَفتو رَه، اَفتو دَرَه، اَفتو رَه به زَردي......تو چٍطَو دٍلٍت اَوُ ايمانه وَردي

 

امشب كمي خودم نيستم...

از پوسته دروني خويش بيرون آمده ام و مي نگرم سكوت ترا در اين موحش شب!

نمي داني چقدر احساس لبريز شدن دارم...

لبريز از انتظار...

بارانك من!

امشب شاهد ريزش لطيفي هستم كه گر چه بيمارم و تبدار اما حضور گرم ترا به روي گونه احساس ميكنم...

گمراهم مكن ...

به حيرتم مخوان...

پاسخ سؤالات من فلسفي نيست...

انديشه هاي من دردودلي بيش نبود...

تو به يك كودك تشبيهم كن مثل ديروز...

 

 

+ نوشته شده     توسط نگار